ضمن عرض تبریک ویژه بمناسبت اعیاد شعبانیه دو عکس از ماشینم رو براتون گذاشتم.

می دونی بدترین معلم کیه؟ زندگی، چون اول امتحان می گیره بعد درس می ده. و می دونی بدترین دانش آموز کیه؟ خوب معلومه دیگه، منم که همیشه تو امتحانات رفوزه می شم ولی تا باشه از این رفوزه ها باشه.

خداحافظ 206 ، ظاهر تو آهن و باطن تو مادیات بود. خداحافظ بال زمینی من، مطمئن باش که برای پرواز به بالی غیر از تو نیازمندم. تو بال زمینی منی پس بال آسمانیم کو؟!! تو را می جویم ای پنهان وجودم!!!! (معنی این قطعه را خودم که نفهمیدم شما اگر فهمیدید مرا هم در جریان قرار دهید)
بلغ العلی بکماله، کشف الدجی بجماله، حسنت جمیع خصاله، صلو علیه و آله.
مبعث پیامبر رحمت و هدایت محمد مصطفی (ص) بر شما و خانواده محترمتان مبارکباد.
القصه: امسال قرار بود من و تعدادی از بستگان جهت زیارت اماکن مقدسه راهی کشور عراق شویم که از همان ابتدا من خواب های عجیب و غریبی درباره این سفر دیده بودم که در رأس همه آنها این خواب بود: من در شهر عراق به اتهام بمب گذاری از سوی نیروهای آمریکائی بازداشت شدم و مرا به زندان مخوف ابوغریب بردند وقتی که خواستیم از ماشین پیاده شویم یک سرباز به زبان مادریش به من توهین کرد، من از کوره در رفتم، او را خلع سلاح کردم و با اسلحه خودش هلاکش کردم، آنها می توانستند مرا بکشند ولی ترجیح دادند مرا زجر کش کنند، با وجود شکنجه های فراوان دائمأ می گفتم مرگ بر آمریکا و شعارهائی از این دست که در آخر دست ها و پاهایم را از بدن جدا کردند و... بله این خواب من بود که حتی خودم هم به این باور رسیده بودم که در این سفر برایم مشکلی چه خوب یا چه بد پیش خواهد آمد زیرا دو نفر از دوستانم دائمأ به من تأکید می کردند که به این سفر نرو علتش را هم نمی گفتند.
این قضیه خواب گذشت تا من با خانواده راهی سفر شیراز شدیم در راه بودیم که با پدرم تماس گرفتند و گفتند محمد ممنوع الخروج شده بدون اینکه علتی بیان کنند، در صورتی که سفر این کاروان دو تا سه بار دیگر هم لغو شده بود و قرار بر این شده بود که بیست و سوم کاروان زیارتی بسمت کربلای معلا بحرکت در آید. به هر حال پس از پیگیری های فراوان پاسخ های گوناگونی شنیدیم از جمله اینکه اول گفتند مدت گذرنامه شما تمام شده در صورتی که دو سال دیگر مهلت داشت بعد گفتند که شما خدمت سربازی نرفته ای که این بهانه را هم با کارت معاف از خدمت رد کردم خلاصه آخرش علت سوراخ کردن پاسپورت نازنینم رو نفهمیدم شاید به گفته یکی از دوستان با سازمان سیا در رابطه بودم خودم خبر نداشتم به هر حال سفر من به اشتباه یا هر چیز دیگری لغو شد و حتی فردی را هم که برای جایگزینی معرفی کردم نپذیرفتند و یک شخص دیگر را جایگذین من کردند. من که این قضیه را با توجه به خواب خودم و حتی گفته های دوستان و یکی از بستگان در رابطه با سفر به فال نیک می گیرم ولی کسانی که می توانند در فاصله 3 روز مانده به سفر گذرنامه باطل کنند بهتر است بدانند در فاصله 2 روز هم می شود از راه دیگری گذرنامه گرفت ولی افسوس... . ضمنأ تو شیراز علاوه بر تفریح و گردش یک بازدید از مجتمع بزرگ تجاری تفریحی ستاره فارس داشتیم و قرار شد در سفر بعدی سری هم به مجتمع در دست ساخت خلیج بزنیم و از معماری و کارهای انجام شده آن اطلاع کسب کنیم برای... . راستی تا یادم نرفته بگم که در کلاس های توجیهی دانشکده علوم حدیث هم شرکت کردم که بد نبود و ترم جدید از اواسط مهرماه آغاز می شود.
خلاصه من از کشور ممنوع الخروج شدم تا صبحی که یک بنده خدائی سراسیمه به پدرم زنگ زد و جویای حال و احوال من شد و وقتی مطمئن شد خبری نیست و من سالمم می گوید صدقه بدهید و پدرم عینأ همین کار را انجام می دهد. آن روز ناخداگاه اجساس سبکی و آرامش خاصی مرا فرا گرفته بود و خیلی از کارهائی که در آن روز عجیب داشتم بخوبی انجام شد. تصمیم به تعویض ماشینم (206) گرفته بودم تا جائی که قرار بود از فردایش برایش 5 لاستیک نو بخرم، روی درب های عقب بلندگو نصب کنم، بیمه بدنه اش کنم، بنزین، روغن و خیلی کارهای دیگه که ماشین به صبح نکشید.
ماجرا از اینجا آغاز شد: شب حدود ساعت 11 در حال عبور از یکی از خیابان های اصلی شهر برازجان (فردوسی) بودم که به شکل عجیبی خلوت و کم رفت و آمد شده بود، در همین هنگام دو تا از دوستانم را با موتور دیدم و پیششان ایستادم، آنها موتورشان را پارک کردن و آمدند توی ماشین نشستند در صورتی که ماشین هم کنار خیابان پارک شده بود، ترمز دستی را کشیدم، شیشه ها را زدم پائین، کولر را خاموش کردم و گرم صحبت شدیم، 10 دقیقه گذشت، ناگهان پس از اثابت یک شیء با سرعت مافوق نور به ماشینمان، ماشین به هوا رفت چرخی خورد و داخل پیاده رو فرود آمد در حالی که فکر می کردم انفجاری چیزی صورت گرفته، درهای ماشین باز نمی شد در صورتی که صندوق عقب ماشین به پشت صندلی من (راننده) چسبیده بود با کمک مردم از ماشین خارج شدیم در صورتی که بدنم کاملأ خونی شده بود هیچ دردی را حس نمی کردم. بله یک پژو پارس ساخت جمهوری اسلامی ایران با سرعت حدود 180 کیلومتر در ساعت در ساعت 11 شب در خیابان پر رفت و آمد شهر که خدا را شکر در لجظه تصادف خلوت شده بود، در حالی که 206 و موتور پارک شده در کنار خیابان را ندیده بود به ما کوبیده و به گفته شاهدان عینی پارس از وسط مانند برگ کاغذی تا شده بود ولی خوشبختانه سرنشینانش زنده بودند من صحنه را ندیدم چون به یک باره سرم گیج رفت و دیگر هوشیاریم را از دست دادم. فرض کنید موتوری که کنار ماشین من پارک بوده 50 متر جلوتر افتاده در صورتی که فقط پلاکش باقی مانده بود، ماشین من هم که به گفته دوستان فقط داشبوردش خوب مانده بود و با آن استحکام بدنه و با توجه به بالا بودن ترمز دستی در لحظه برخورد پس از شوت کردن موتور، بدون حرکت رو به جلو از جایش بلند شده بود و پس از چرخیدن در پشت سنگ جدول و جوی خیابان در پیاده رو زمین گیر شده بود، پارس (به گفته بعضی ها صفر کیلومتر) که پس از زدن ما پیچ خورده بود و حدود 100 و شاید 200 متر (نمی دانم) پائین تر متوقف شده بود. (در اولین فرصت عکس ها را برایتان نمایش می دهم هنوز خودم صحنه را ندیده ام). خسارت مالی که مهم نیست مهم اینست که دوستانی که همراه من سوار ماشین بوده اند سالم مانده اند که جای شکرش باقیست، خودمم بحمداله وضعم خوبه و فعلا مشکلی نیست دردها گذرا هستند اینها هم به خاطره تبدیل می شوند تا برایم روشن شود که حادثه هیچ گاه خبر نمی کند، ولی یکی از حرف هایم عملی شد زیرا همان شب به بچه ها گفته بودم هنوز دنیا نیامده کسی یا وسیله ای که بتواند به این سادگی بکشد که این حرفم ثابت شد(شوخی). به نظر شما با این تصادف که هر کسی صحنه را دیده بود فکر می کرد کسی زنده نمانده باشد، سالم بودن ما معجزه نیست؟ خدایا شکرت ولی این بار پس از ممنوع الخروج شدن از کشور از دنیا هم ممنوع الخروج شدم، پس معلوم است که هنوز کارهای ناتمامی دارم خدا را چه دیدی شاید ثانیه ای دیگر چشمانم را بستم و دیگر باز نکردم. خدایا راضیم به رضای تو.
در پایان از کلیه دوستانی که در این مدت بصورت حضوری چه در بیمارستان و چه در منزل و بصورت تلفنی در کنار من و به یاد من بودند و سایر دوستانم در دنیای مجازی که با پی ام، ایمیل و وبلاگ هاشون مرا شرمنده کردند تشکر و قدر دانی می کنم انشاء الله که بتوانم روزی محبت عزیزان را جبران کنم.
گفتم که خدا مرا مرادی بفرست، طوفان زده ام راه نجاتی بفرست، فرمود که با زمزمه یا مهدی (عج)، نذر گل نرگس صلواتی بفرست.برای این پست تعدادی کاریکلماتور از خودم ساخته بودم که به زبان بی زبانی با کمی خمیر مایه نگرانی تقدیم کنم به یکی از دوستان خوبم که ناگهان نگاهم به کتاب دیوانه و خدایان زمینی افتاد، نوشته ای زیبا و مناسب این مکان را در آن یافتم که تصمیم گرفتم از نوشته خودم بگذرم و آن را در فرصتی دیگر رونمائی کنم.
سخنی با دوست خوبم م.ع از زبان جبران خلیل جبران:
ای دوست من! آنچه از من برای تو نمایان می شود، نیستم.
ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخهای تساهل و نیکی با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهای بی جای تو و تو را از کوتاهی و غفلت من محافظت کند.
و اما ذات بزرگ و پنهان که او را «من» می خوانمش، راز ناشناخته ایست که در اعماق درونم جای دارد و کسی جز من آن را درک نتواند کرد و در آنجا برای همیشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.
دوست من! نمی خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کنی زیرا سخنان من چیزی نیست جز پژواک اندیشه های تو و کردارم نیز جز سایه های آرزوهای تو!
دوست من! اگر بگریی باد به سوی مشرق می وزد، فی الوفور پاسخت می دهم که: آری! به سوی مشرق می وزد زیرا نمی خواهم گمان ببری افکار شناور من با امواج دریا نمی تواند همراه باد به وزش و پرواز درآید در حالی که بادها تار و پود فرسوده افکار قدیمی ات را از هم گسیخت و آن را متلاشی کرد و دیگر نمی توانی افکار عمیق مرا که بر دریاها در جال اهتزاز است، درک کنی. من هم نمی خواهم تو آن را دریابی زیرا دوست دارم در دریا به تنهایی سیر کنم.
دوست من! چون خورشید روز تو طلوع کند، تاریکی شب بر من فرا می رسد. با اینحال از پشت حجابهای تاریکم درباره پرتوهای طلایی خورشید سخن می گویم چون در هنگام ظهر بر قله کوه ها و بر فراز تپه ها به رقص در می آید و در هنگام رقص از ظلمات و تاریکی دره ها و دشتها خبر می دهد.
در این باره با تو سخن خواهم گفت زیرا تو نمی توانی سرودهای شبانه ام را بشنوی و بالهای مرا در میان ستارگان نمی بینی و چه خوب است که تو آن را نمی شنوی و نمی بینی زیرا دوست دارم در تنهایی، شب زنده داری کنم.
دوست من! وقتی توبه آسمانت صعود می کنی، من به سوی دوزخ خود سرازیر می شوم و با اینکه رود صعب العبوری در میان ما قرار می گیرد اما یکدیگر را صدا می زنیم و دیگری را دوست خطاب می کنیم.
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی زیرا شعله هایش دیدگانت را می سوزاند و دود آن بینی تو را می آزارد.
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم.
دوست من! تو گویی حقیقت و پاکدامنی و زیبایی را سخت دوست می داری و من به خاطر تو می گویم:
شایسته است که انسان چنین صفاتی را دوست بدارد در حالی که در دل خود به تو می خندم و خنده خود را کتمان می کنم زیرا می خواهم تنها بخندم.
دوست من! تو نه تنها مردی در خور ستایش، هوشیار و فرزانه هستی بلکه یک مرد کامل بشمار می روی اما من دیوانه ای بیش نیستم که از عالم عجیب و غریب تو دور هستم. من دیوانگی خود را از تو مخفی می کنم زیرا دوست دارم در عالم جنون نیز تنها باشم.
ای عاقل و ای هوشیار! تو دوست من نیستی. چگونه می توانم تو را قانع کنم تا سخنم را درک کنی؟
راه من راه تو نیست اما در کنار هم و با هم قدم می زنیم!
سلام. چند روزی به دنیای مجازی دسترسی نداشتم ولی در این مدت نظر لطف دوستان با پیشنهادات و انتقادات سازنده و در خور تحصینشان شامل حال این حقیر شد. دیشب در محفلی نشسته بودم که با هدف اذیت کردن من بحث از تحریم نوشابه های پپسی و کوکاکولا و غیره شد ولی تا جائی که یاد دارم ما فقط حرف زدیم و هیچگاه قدم کامل و محکمی برای عملیاتی کردن این سخنان بر نداشته ایم، من با توجه به اینکه کارت سوختم مفقود شده باید خودم را با وضعیت فعلی بنزین وفق دهم زیرا حداقل به خودم می فهمانم که این قدم برای آینده این کشور برداشته شده ولی چگونه می توانم از محصولات آمریکائی و غیره استفاده نکنم در صورتی که جایگزین مناسب داخلی برایش وجود ندارد، برای مثال شما اگر راست می گویید یک نوت بوک ایرانی مرغوب دارای کیفیت را به من معرفی کنید، نیست آقا نیست چرا گلوی خودمان را پاره کنیم، من ایرانی وقتی می بینم در جامعه رایانه ای ما فقط نام های دل و توشیبا و سونی و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه هست مجبورم برای اینکه کارم راه بیفتد دنبال یک مدل خوب با قیمت مناسب بگردم و پیدا کنم، حالا هی گیر بدید که چرا فلانی که مدافع بحث خودکفائیه رفته لب تاب دل آمریکائی خریده؟ آقا مجید دوست دارم مگه مشکلی هست؟ اصلا برای لج شما هم که شده میگم DELL را عشق است!! خلاصه دیشب همه بچه ها دست به یکی شده بودند که منو ضربه فنی کنند ولی از همشون امتیاز گرفتم چجوریش حالا بمونه.
مدتی که نبودم کلا تو سفر گذشت، خودتون می دونید من ثانیه ای تصمیم می گیرم به همین خاطر اصلا نمیشه روی کارها و برنامه هام حساب باز کرد چون ضربتی عمل می کنم و تا حالا هیچ کس حتی خانوادم نتونستن سر از کارهای من در بیارن چکار کنم دیگه خوشم میاد. با اجازتون یه ده روزی تو شیراز و بعدش تهران دوندگی کردم که تا توانستم جوابی به یکی از مسئولین عالی رتبه دولت قبل برسانم که: باش تا صبح دولتت بدمد. راستی تا فراموش نکردم بگم پارسال همین موقع با پست: (بنت جبیل مرصاد حزب الله) بروز کردم که یادش بخیر ولی هیچ مرصادی مرصاد خودمون نمیشه. اتفاقا با سردار کسائی درباره برنامه پرمحتوای گرگها و برنامه به اسم دموکراسی بحث می کردیم که ایشان با نقل خاطرات تکان دهنده ای از این عملیات غرورآفرین مرا بکلی متحول کردند، مجددا سالروز عملیات افتخار آفرین مرصاد را به همه فجر آفرینان تبریک عرض می نمایم.
پیشاپیش میلاد همای رحمت حضرت علی (ع) و روز پدر را بر شما عزیزان تبریک عرض می کنم. فردا یک روز بزرگ و بیاد ماندنی است و من هم قصد دارم مانند هر سال در برپائی ایستگاه صلواتی و مراسمات جشن با دوستان خوبم همکاری کنم. در این ایام مبارک فرخنده و پیروز و سربلند باشید در پناه حق.
|
درباره خودم
لوگوی وبلاگ
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
صفحه ی مشخصات
خانگی سازی
ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه مندیها
نوشته های پیشین
اردیبهشت 85 [3]
خرداد 85 [25] تیر 85 [27] مرداد 85 [17] شهریور 85 [3] مهر 85 [3] آبان 85 [6] آذر 85 [7] دی 85 [6] بهمن 85 اسفند 85 [2] فروردین 86 [2] اردیبهشت 86 [3] خرداد 86 [4] تیر 86 [2] مرداد 86 [4] شهریور 86 مهر 86 [4] آبان 86 آذر 86 دی 86 [3] بهمن 86 اسفند 86 [2] فروردین 87 اردیبهشت 87 [3] خرداد 87 [2] تیر 87 [2] مرداد 87 [2] شهریور 87 [3] مهر 87 [3] آبان 87 [2] آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 مرداد 88 شهریور 88 [2] مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 مرداد 89 شهریور 89 مهر 89 آبان 89 آذر 89 دی 89 بهمن 89 اسفند 89 [4] فروردین 90 اردیبهشت 90 خرداد 90 لینک دوستان
آمار وبلاگ
بازدید امروز :128
بازدید دیروز :134 مجموع بازدیدها : 73546 خبر نامه
وضعیت من در یاهو
جستجو در وبلاگ
|