+ من فکر مي‌کنم اين شهردار چهره و آينده‌ي شهر ما را به هم خواهد ري

بسم الله الرّحمن الرّحيم


به: همه کساني که طالب عدالت هستند.


سلام عليکم


من فکر مي‌کنم اين شهردار چهره و آينده‌ي شهر ما را به هم خواهد ريخت. چهره‌اش را به زيبايي، و آينده‌اش را به دارا بودن از وضعيت مطلوب اقتصادي.


بنا به ضرورت، دست به قلم برده و چيزي نگاشته‌ام، هرگز ننوشته‌ام که چيزي نوشته باشم. حتماً دردي، زخمي، نکته‌اي، محرک اين حقير بوده است. من به پشتيباني پدرم قلم نزده‌ام. فقط خواسته‌ام، به عنوان يک شهروند برازجاني حق مطلب را اداء کرده باشم.


آهنگ کلمات، و لحن شتابناک برخي از مطالب، گاه دامنه‌ي عاطفه را به تندخويي کشانده است. اما منصفانه‌تر اين است که بگوييم: بزرگنماييِ موضعِ يک زخم، با نرم‌گويي و پلک بستن نيز ممکن نمي‌شود. نرم‌خوييِ بجا و پرخاشِ بجا، هر دو از بازوان ادب‌اند. بله، گاه قلم عصبي است. منتها جوهر اين عصبيت، حکايت از «کسبِ» نام و نان ندارد. در اين نوشته‌ها، نه نان به کسي قرض داده شده، و نه نان از کسي به عاريت گرفته شده است. حقير، نويسنده نيستم. با اين حساب، اگر ضعفي، هم از لحاظ شيوه‌ي نگارش، و هم در به کارگيري واژگان غير معمول به چشم مي‌آيد، بزرگوارانه مرا ببخشيد.


خدا نبخشد ما را اگر که منکر کارهاي خوب و زيربنايي دولت پيشين باشيم. اما، مديريت، اين نيست که ما همه‌ي سرنخ‌ها را به خودمان متصل کنيم و در گير و دارِ ساخت و سازِ بي‌حساب و کتاب و رها کردن همه به حال خودشان، صنعت، فرهنگ، و هر چه را که هست نشانه رويم و صدها کار نيمه‌تمام و بجا مانده، روي دست مملکت بگذاريم و فرهنگ غرب را در جامعه رواج دهيم؛ نه، اين‌جوري گتره‌اي نمي‌شود «ماندگارانه» کار کرد. دولت جديد، در شرايطي ريسمان اجرايي جامعه را در دست گرفت، که مديريت اقتصادي در بسياري از موارد، بيش‌تر به رويه‌اي خودمختار مي‌مانست تا روندي منضبط و انديشمند.


هشت سال، عمر دولت اصلاحات بود، و سوم تير، نام و نشان دوم خرداد را کم‌رنگ کرد. اصلاحات، کنار رفت و اصولگرايي بر جامعه حاکم شد. مردم، به شعار عدالت‌خواهي رأي دادند، و آزادي‌خواهي را، پيشکش کردند. «جامعه‌ي مدنيِ» غربيِ آقايان، کنار رفت تا در سايه‌ي عدالت، تاريخ بسوي «جامعه‌ي مهدوي» به حرکت درآيد. رئيس‌جمهور منتخب، بالاخره از ميان علاقه‌ها و محبت‌ها و نگراني‌ها و هشدارها و اعلام خطرها، به سلامت عبور کرد و بر کرسي چهار سال خدمت مؤثر و مستقيم اين نظام الهي نشست. بسياري از مردم، او را سکّان‌داري ماهر و فهيم دانستند. او را برگزيدند تا کشتي اجرايي جامعه را از ميان امواجي که در پيش و در کمين است، به در برد و به ساحل امن برساند. ولي چه بگويم، که بعضي از نشرياتِ محلّي، در کمال بي‌شرمي به رأي مردم توهين کردند، و به اشکال مختلف، از جمله کاريکاتورهاي دکتر احمدي‌نژاد، عقده‌ي خود را نشان دادند.


با انتصاب جناب آقاي افراشته به عنوانِ استاندار بوشهر، جناح‌هاي سياسيِ مخالف، به ديوار سنگي دولت برخورد کردند، و پارچه‌هاي مشکي‌شان در فرودگاه بوشهر، گوياي بختِ برگشته و سياهشان بود. استاندار محترم، هنوز شروع به کار نکرده، مورد بي‌لطفي عالي‌جنابان قرار گرفتند و الحق آقاي افراشته کم نياوردند، و محکم و استوار به راه خود ادامه دادند. در پي انتخاب کاملاً قانوني و قابل تحقيق شوراي اسلامي شهر برازجان، سردار حاج عباس پاي‌بست به عنوان شهردار برازجان برگزيده شدند، و ماجراي ما تازه شروع شد. آقايان اول بند کردند به شوراي شهر و در صدد انحلال آن برآمدند، که موفق نشدند. بيرق کردنِ نقاط ضعف طرف مقابل، آن هم در اين فرصت‌هاي تنگ، اين سؤال بزرگ را پيش مي‌آورد که مگر شما همان مسؤول سابق نيستيد؟ شمايي که در کمال گستاخي، از استاندارتان شکايت کرده‌ايد و در برگشت از تهران، چهره‌هاي درهم‌ريخته‌تان ديدني بود، شما بهتر است به دنبال همان کميسيون اصل 90تان باشيد.


جناب استاندار، شما هوشيارتر از آن هستيد که ما شما را به دست‌هاي پنهان و پشت پرده اشاره دهيم. به دست‌هايي که بلدند چگونه از حنجره‌ي پرخاشگرِ اين، از لباس روحانيِ آن، از بلندپروازي‌ها و جاه‌طلبيِ اين يکي، و از موقعيت و نفوذِ ديگري و سود ببرند. آقاي استاندار، مواظب باشيد، اين‌ها، همان تعداد اندکي هستند که در مقابل رئيس‌جمهور شعارِ: استاندارِ ، استعفا، استعفا، را سر مي‌دادند. خلاصه، آقاي افراشته، اين را بگوييم که در اين غرقاب فتنه و آشوبي که ما را محاصره کرده است و حنجره‌ها و قلم‌ها را جز به تشديد اين اوضاع فرا نمي‌خواند، ما مي‌خواهيم سخن از آن‌سوي فتنه‌ها بگوييم. صدق و وفا از ما و توجه و تعقيب سخن از شما!


وادي قلم، به جرئت مي‌شود گفت که از همه‌ي وادي‌ها، حساس‌تر و کاري‌تر است. اگر نه، آخرين، و ناب‌ترين، و عالي‌ترين جلوه‌ي ابدي هدايت بشر، قرآن نمي‌بود؛ که قرآن: کتاب است و محصول قلم الهي. هر کس، در هر مقام، همين که لب به سخن مي‌گشايد، بايد ببيند حسيني سخن مي‌گويد يا يزيدي. مي‌دانم، حضرات آيات مي‌گويند: تو، سنّت مال اين حرف‌ها نيست. امّا اين کبريت کوچک و ناچيز است که تلّ هيزم را به اشتعال در مي‌آورد.


اين روزها، ضرباهنگ شمارش معکوسِ ماندن بعضي از مسؤولان و رفتنِ بعضي ديگر به گوش مي‌رسد. چهار سال بايد بدوند و کار کنند و صبح تا به شب، شب تا به صبح، از اين‌جا به آن‌جا، جلسه، گفت‌وگو، حرف و حديث، درد و داغ و غصّه‌ي بسياري را تحمل کنند؛ و ديگر فرصتي نيابند. اما. اما و باز اما از آن معدود افرادي که بي‌هنرند و هنري جز به هم ريختن اوضاع، و آشفته کردن احوال، و ريخت و پاش و به باد دادن بيت‌المال ندارند. حالا بايد بروند و اين منصب طلايي را به دست ديگري بسپرند. اين جماعت که شکر خدا تعدادشان هم زياد نيست، روزهاي تلخ زندگي‌شان را سپري مي‌کنند. رفتن‌ها و ماندن‌هاي ما، اعتباري‌اند. نه رفتن‌هاي ما مي‌تواند ضدّ ارزش تلقّي شود؛ و نه ماندن‌هاي ما ارزشمند. همه‌ي ما بايد به رفتن و ماندن نهايي خود بينديشيم. اما همولايتيِ ما، نه باب دندان کارگزاران بود، نه باب ميل اصلاح‌طلبان و نه به مذاق عدالت‌خواهان خوش آمد!


دلم مي‌خواهد هرگز از لفظ «زرنگي» استفاده نکنم؛ و به جاي آن کياست و درستي و حرکتي از سر ايمان به کار ببريم. اما مي‌بينم زرنگي و هوشياري و تيزبيني و تيزفهمي، از خاصيت‌هاي يک مؤمن مسلمان است. همين زرنگي، ايجاب مي‌کند که ما، هرگز اجازه ندهيم سؤالي در جامعه، بي‌جواب بماند. بعضي «زرنگي» را در کسب درآمد از هر راه و بيراهه‌اي آن هم با فرزي و تردستي و زبان‌بازي و خلاصه، جاکردن خود در دل هر بني‌بشري، مي‌دانند. از دور که به اين موجودات دو پا نگاه کني، انصاف مي‌دهي که اين خندق‌هاي بلا، دست اسلاف و اساطيرالاولين خود را از پشت بسته‌اند و واژه زرنگ، نَمي از درياي شخصيت ايشان است. اين زرنگ‌ها تابع حزب و دسته و طايفه و صنف خاصي نيستند. مثل استاد بزرگشان، همه جا حضور دارند و هر دم به رنگي و هر جا به گونه‌اي تغيير چهره و وضعيت مي‌دهند. وقتي حرف مي‌زنند احساس مي‌کني مادرزاد از کرامات عاليه، بهره‌ها برده‌اند. خيلي از آنها که به برکت همين اندوخته‌ي عزّت و اعتبار، نام و نشاني يافته‌اند و از بي‌نشاني و غربت، سر به در آورده‌اند و براي خود کسي شده‌اند؛ به ولي‌نعمت خود بي‌اعتنايند و فراموش کرده و مي‌کنند که از کجا آمده‌اند و چه بايد بکنند.


 قلم، قلم است. چه ايراني باشد، چه فرنگي. کجايي بودن قلم اصلاً مطرح نيست. مهم اين است که در دست چه کسي قرار بگيرد. منتها، نوک قلم، اگر مطهر باشد، جوهر از نور مي‌گيرد و نور منتشر مي‌کند. اگر آلوده؛ به پوزه‌اي مي‌ماند که فر و فرش، آدم را به ياد عطسه‌هاي پر آب و تاب بز مي‌اندازد. بعضي وقت‌ها، اين قلم فرنگي، جوهر از جايي مي‌گيرد که با يک نگاه، مي‌شود چربيِ سفره را در پوزه‌اش ديد و فهميد ماجرا از کجا مايه دارد.


مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز     ور نه در مجلس رندان خبري نيست که نسيت


برخي از اين «هرزه‌نامه‌ها» حساسيت‌هاي اعتقادي و فرهنگي ما را مي‌آزمايند. يعني غيرت انقلابي ما را محک مي‌زنند. يکي از مخرب‌ترين اره‌هايي که بر تنه‌ي هر انقلابي خراش مي‌اندازد، سؤال‌هاي بي‌پاسخ، سؤال‌هاي سرگردان، و سؤال‌هاي تلنبار است. توليد سؤال، امروزه يکي از ناب‌ترين و شگفت‌ترين ابزار اضمحلال يک جامعه است که دشمنان، قدرش را مي‌دانند و خوب به کارش مي‌برند. به ويژه با گسترش ارتباطات، «توليد سؤال» پرمشتري‌ترين، و ابتدايي‌ترين امکان مقابله و براندازي است. چه مي‌کنند؟ با بهره‌گيري از دو سه ماجراي واقعي، و دوختن اين دو سه ماجرا به هم، ماجراي چهارمي خلق مي‌کنند که چه بسا اصلاً وجود خارجي هم ندارد؛ و آن را زير پوست رقيب خود تزريق مي‌کنند. حداقل فايده‌اش، حتي در کوتاه مدت، توليد «ترديد» است؛ و مشخص است که انباشت ترديد، به بي‌اعتنايي و حتّي عصيان مردم منجر مي‌شود. ولي اين روش‌ها کهنه شده است و در واقع، جاده‌اي را که شما مي‌رويد ما آسفالتش کرده‌ايم.


هر ترفندي، از جانب تشکيلات شما، وحي منزلي بود که در نوع خود دومي نداشت. روي کاغذ به راحتي جواب مي‌داد. مثل پايان‌نامه‌ي بعضي از فارغ‌التحصيلان که به قولي از آب و گل به ظاهر خوبي برخوردارند، اما لگد نخورده‌اند.


ما، در سلامت و خداپرستي شما شکّي نداريم! اما چرا بايد اين مردم، در بزنگاه‌هاي انتخاباتي و حيثيتي مورد توجه و عنايت شما واقع شوند؟ چرا فقط در اين ايام، در ميان مردم ظاهر مي‌شويد و در محافل آنان شرکت مي‌جوييد و از زرنگي، آه همدردي با آنان بر مي‌کشيد. ما تب شما را مي‌بينيم. جنس عرق پيشاني شما را هم مي‌شناسيم. با مردم صادق باشيد. معني صداقت هم اين نيست که به هنگام انتخابات، در نسخه‌ي سخنراني‌ها و مصاحبه‌ها، پيچيده شود و از حلق فهم مردم به درون معده‌ي جامعه فرو رانده شود. شما که از فهم مردم ما خبر داريد! با مردم روراست باشيد! آقاياني که مي‌خواهيد کانديد شويد، بعضي از شما در اين دمدماي انتخابات، حرف‌هايي مي‌زنيد که در گذشته، نمي‌زديد. از چيزهايي مي‌گوييد که ما سرريزِ اين همه معرفت را از زبان شما، بيش‌تر شعار تلقّي مي‌کنيم. باور کنيد دست خودمان نيست! چه کسي مي‌تواند از نردبان اعتماد مردم بالا رود؟ بعضي‌ها چه استعدادي در هدر دادن «اعتماد مردم» دارند! روي اين نوشته با شماست، شما که نامزد کرسي شورا يا مجلس خواهيد شد.


سخنران، اهل فهم است؛ محقق است؛ اهل تحليل و نگرش است؛ اصلاً از طايفه‌ي «املاگويان» نيست که بيايد و متني را براي مردم بخواند و برود. اين‌را، در 28 هکتاري نشان داديد. (لابد متني را که ديگران برايش نوشته‌اند مي‌خوانْد و بزرگ‌ترين تلاشش اين بود که يک «واو» هم جا نيندازد. شايد بعضي روي کاغذ نخواندند، ولي املاي تفکّر ديگران را که خواندند!) عجبا که نقطه‌ي اشتراک احمق‌هاي خارجي با احمق‌هاي داخلي هيچ نيست، مگر در مراتب بدفهمي‌شان؛ که از يکي کارفرما مي‌سازد، و از ديگري جيره‌بگيري کودن. منتها کودني را هم مي‌شود در لاکي از «انديشه» فرو کرد و صاحبش را به جمع «انديشمندان» راه داد! آدم «مي‌تواند» به کسي بگويد: بد اخلاق، منتها قبل از آن بايد خوش‌ اخلاق بودن خودش را ثابت کند. شما که خوش‌اخلاق هستيد چرا در مقابل سؤالِ: آيا مجوز داريد؟ از کوره در رفتيد و آن بنده‌ي خدا را به باد کتک گرفتيد. شما که دم از قانون مي‌زنيد، چرا تجمعات غير قانوني راه مي‌اندازيد و طي آن بارها، نماينده‌ي سياسي رئيس‌جمهور، يعني استاندارش را زير سؤال مي‌بريد؟ چرا تجمع 200 نفري را 1500 نفر اعلام مي‌کنيد؟ شما انتخاب وزير کشور را به تمسخر مي‌گيريد و ظاهراً مي‌گوييد: اشتباهي که استاندار در مورد تأييد و انتخاب شهردار کرده است، وزير کشور نيز در مورد انتخاب استاندار کرده است. آيا به عاقبت کارتان انديشيده‌ايد؟ مطمعناً، خير. از نظر من، شما داريد، در امور وزارت کشور دخالت مي‌کنيد. البته من در مقام «قضاوت» نيستم و آن را به مردم مي‌سپارم.


در جريان شهرداري برازجان، دست خيلي‌ها (به طور عام) رو شد. يعني اگر عده‌اي قصد اين را داشتند که در طول حدوداً نُه ماهِ آينده، ذات خود را بروز دهند، اين ماجرا، به عرياني ذاتشان، سرعت بخشيد. ما بايد چه قدر خرج مي‌کرديم تا راز بهم‌پيوستگيِ آدم‌هاي موذي و منفور و هفت‌خط، با بعضي‌ها که خود را سينه‌چاک پديده‌ي دوم خرداد قلمداد مي‌کنند، برملا مي‌شد؟ اما شما به راحتي، و با ورق زدن نشريه‌هاي اينان مي‌فهميد که چگونه و به چه راحتي، فلان هفته‌نامه که صاحب امتيازش، فلان شخصيت صاحب نام است، ميدان رقص پاي اين جماعت زيرک شده است. اين‌ها همه‌اش موجب خرسندي و شادماني است. چرا؟ چون آدم‌هاي فرصت‌طلب و چندرنگ، ذات خود را عريان مي‌کنند و از صف اهل انقلاب بيرون مي‌روند و تکليف انقلاب را با دوست و دشمنش روشن مي‌کنند. يعني درست مشکل استخوان‌سوزي که حضرت امير(ع) را در صفّين و بعد از آن، زمين‌گير کرد، از پيشِ پايِ انقلاب برداشته مي‌شود. بايد اين روزها، «سياست» را نه از مطبخ عمروعاص، که از خانه‌ي گلين علي(ع) و فاطمه(س) آموخت!


سؤال شما چيست؟ شهردار سابقه کار ندارد؟ مدرک شهردار سيکل است؟ ديپلم است؟ خير. اگر همه فعاليت‌هايتان را جمع کنيد به گردِ پايِ سابقه کار و فعاليت شهردار نمي‌رسد. ياوه‌گويانِ تنگ‌نظر، شما از خودمان بخواهيد تا کارنامه دوره دانشگاه شهردار را نشانتان دهيم. شما عملاً به نهاد مقدسي چون سپاه توهين مي‌کنيد، و بيان مي‌داريد مدرکش هيچ اعتباري ندارد. خواهشمندم، شوراي تأمين ساکت ننشيند زيرا، 20 نفر معلوم‌الحال، به نام مردم، بي‌شرمانه، حکومت، دولت و نظامِ مردم را زير سؤال مي‌برند. افسوس اين‌ها از جان اين مردم چه مي‌خواهند.


دکتر شريعتي مي‌گويد: اگر حقيقت را يک شخص فرض کنيم، و همه‌ي دشمني‌هايي را که با وي ممکن است بشود، در انديشه خويش پيش‌بيني کنيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد، که اين شخص، از سه جبهه ممکن است مورد هجوم قرار گيرد: دشمن آشکار حقيقت، بي‌شعور حقيقت نشناس، و بالاخره حق شناس خيانتکار. حالا شما آقايان، جايگاه خودتان را از ميان اين سه جمع بيابيد.


امام علي(ع) مي‌فرمايند: من بر شمشيرها صبورم، و بر زنجيرها صبر نکنم!


شهيد سيد مرتضي آويني(ره) مي‌نويسد: آرمانخواهي انسان، مستلزم صبر بر رنج‌هاست. پس برادر خوبم، براي جانبازي در راه آرمان‌ها، ياد بگير که در اين سيّاره‌ي رنج، صبورترين انسان‌ها باشي.


آري، آن‌ها احمق‌تر از آنند که از «ظرف صبر ما» خبر داشته باشند.


هر اتفاقي که در اين نظام بيافتد تيري است که يا به چشم دشمنان فرو مي‌شود يا برگشت خورده و خود ما را زخمي مي‌کند. ما با شعارها و حرف‌هاي بودارِ اين روزها کاري نداريم. فريب هم نمي‌خوريم. سابقه‌ي آدم‌ها و حالِ فعليِ آن‌ها بهترين راهنماي ماست. آقايان، خانم‌ها، اين قدر منفي‌باف و بدبين نباشيد. محصول عمل شهردار را چند روزِ ديگر، در شهر جست‌وجو کنيد. آي مردم، همين شهردار، بدهيِ بيش از ده ميليارد رياليِ شهرداري را در عرض 30 روز پرداخت کرد.


آقاي پاي‌بست، توفيق شما در اين سال‌هاي بحراني، کم نبوده است، هر کدامشان براي احياي دل‌هاي مرده کافي است. اما مسلمان زرنگ و هوشيار و سياستمدار، آن است که هيچ‌وقت از عملکرد خودش راضي نباشد؛ و مرتّب به دنبال کشف منافذي باشد که ممکن است از آن‌جا آسيب ببيند؛ و يا توفيقش را مضاعف سازد، که مطمئناً همين‌طور است. جناب شهردار، معادله‌هاي سياسي آقايان، بايد کفش برازنده و جذب و جفت پايِ شما باشند، و نه تمامي شاکله‌ي شما باشند، که خوشبختانه نيستند. شما هر وقت از فشارهاي نا اهلان خسته شديد، که نمي‌شويد، به صلابت پدران و مادران شهداء بنگريد و توان اخذ کنيد و محکم‌تر قدم برداريد.


ما مي‌دانيم که دنيا، «ميدان مينِ» شيطان و هم‌کيشانِ اوست؛ و مي‌دانيم براي عبور از اين ورطه، بايد به مين‌کوبِ کربلا و مين‌روبِ ولايت مجهز بود!


(به عقيده‌ي من هفته‌نامه‌هاي اتّحاد جنوب«اختلاف جنوب» و سفير دشتستان «سفير دوم خرداد» در آينده‌اي نزديک به دادگاه مطبوعات يا هر محکمه‌ي قضايي ديگر فرا خوانده مي‌شوند، البتّه قابل توجه و تذکّرِ هفته‌نامه درياي جنوب.)                   نهضت ادامه دارد


والسّلام.         اسفند ماه 1384


 


برادر کوچک شما                 محمد پاي بست


| نوشته شده توسط محمد پاي بست در يکشنبه 31/2/1385 و ساعت 4:32 عصر | نظرات ديگران()
 + حکايت گرفتاري پدر ما

سلام. اين بار مي خوام درباره سوابق شغلي پدرم براتون بنويسم.


مشخصات: سردار سرتيپ بازنشسته سپاه حاج عباس پاي بست فرزند عبدالله داراي حدود 60 ماه حضور در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل و نائل آمدن به مقام جانبازي که از همان ابتدا تا کنون صحنه انقلاب را ترک نکرده و هميشه به بسيجي بودن خود افتخار مي کند. و از افتخارات پس از جنگ ايشان مي شود به خانه دار کردن بيش از 5000 بسيجي و حتي مردم عادي شهر برازجان اشاره نمود.


سوابق: شهردار برازجان


مشاور استاندار بوشهر


جانشين مؤسسه تأمين مسکن بسيجيان استان بوشهر


مسئول مؤسسه تأمين مسکن بسيجيان شهرستان دشتستان


مسئول جغرافياي نظامي استان بوشهر


مسئول اطلاعات ناوتيپ 13 اميرالمؤمنين (ع)


جانشين واحد اطلاعات منطقه دوم دريايي ندسا


مسئول هيئت رزمندگان اسلام شهرستان دشتستان


فرمانده حوزه مقاومت بسيج نجف اشرف برازجان


مسئول ستاد ناحيه مقاومت سعدآباد


فرمانده پايگاه مقاومت بسيج ثارالله (ع) برازجان


فرمانده پايگاه مقاومت بسيج ثامن الائمه (ع) برازجان


فرمانده پايگاه مقاومت بسيج موسي بن جعفر (ع) برازجان


مدير عامل شرکت ايثار گران


مدير عامل شرکت آزادگان


مدير عامل شرکت رزم سازه


و بسياري مسئوليت هاي ديگه.


با اين توضيحات بايد خدمتتون عرض کنم که در زمان قبول پيشنهاد سمت شهرداري تعداد معدودي از مخالفان به عرض اندام بيهوده پرداختند که من هم فرصت را غنيمت شمردم و يک نامه سرگشاده را در تاريخ 25/11/84 به عنوان آغازي آتشين در فرهنگ نوشتاري تکثير کردم و بر آن شدم که به جايگاه 19 ساله شنوندگيم پايان دهم و ديگر در مقام يک گوينده مستقل قرار بگيرم. البته من يک پرسپوليسي استقلال طلب هستم. شايد خواندن متن نامه براي شما خالي از لطف نباشه.


| نوشته شده توسط محمد پاي بست در يکشنبه 31/2/1385 و ساعت 4:13 عصر | نظرات ديگران()
 + افتتاح

اول از روي ادب اي گل بي خار سلام


دوم از روي محبت به تو دارم پيام


من محمد پاي بست 19 ساله دانش آموز مقطع پيش دانشگاهي در رشته رياضي و فيزيک و از استان انرژي و نفت و گاز بوشهر - شهرستان ضد استعماري دشتستان بزرگ و شهر تاريخي و باستاني برازجان هستم. اگه مي خواين با من بيشتر آشنا بشيد بريد اينجا رو ببينيد: www.paybast.parsiyar.com


امروز شنبه ۳۰ارديبهشت 1385 با ياد و نام پروردگار پروانه ها کار خودم رو در وبلاگ نويسي آغاز مي کنم اميدوارم که با ياري دوستان در آينده اي نزديک وبلاگ زيبا و پر محتوايي بشه و همه ازش لذت ببرن.


اينم ايميل من نظرات خودتون رو براي طراحي اين صفحه برام بفرستيد: paybast_2002@yahoo.com


متشکرم


| نوشته شده توسط محمد پاي بست در شنبه 30/2/1385 و ساعت 2:40 صبح | نظرات ديگران()
 
بالا