شاعر: مجتبي رمضاني
خاک پاي همتونم اگه امشب بتونم
خودموني براتون يه خورده روضه بخونم
قصه ي امشب من صنعت شعري نداره
مثل من غريب و تو غصه ها کم مياره
زشرار دل مي سوزم زتمامي وجود
بسم رب الشهدا يکي بود يکي نبود
يکي بود يکي نبود زير گنبد کبود
روزاي جبهه وجنگ روزاي قشنگي بود
روزاي قشنگي بود روزاي سخت جدايي
کاشکي جنگ تموم نمي شد مي شديم کربلايي
توي جنگ و جبهه ها يه بچه ي کوچيک بودم
نبودم جبهه ولي من به اونا نزديک بودم
خاطرات اون روزا هيچ وقت زيادم نميره
مرغ دل بياد تابوت شهيد پر ميگيره
مادري چشمش به در چرا عزيزم نيومد
بعد چند روز پسرش بروي دستا ميومد
اما بعد جنگ و جبهه ها ما از خوبا جدا شديم
لباس خاکي فراموش شد و بي وفا شديم
يا اباصالح پس کي ميايي؟
دست بيعت به شهيد و آرمانش نزديم
اون چيزي که اونا خواستن ما هرگز نشديم
اونجا با ذکر حسين شبونه معبر مي زدن
همه جا جار مي زدن غلام ابن الحسنن
ذکر يابن العسکري از لبشون کم نمي شد
غير يا مهدي چيزي به دردا مرهم نمي شد
اينجا کم کم خاطرات و از تو ذهنا مي برن
ديگه حرفي از شهيد تو مجلسا نمي زنن
اونجا ناله مي زدن چرا آقامون نمياد
حال جبهه خبر از حضور آقامون ميداد
اينجا خون به قلب ناز مهدي زهرا شده
صوت موسيقي طنين انداز محفل ها شده
اونجا کرخه و دوکوهه جنت جانبازا بود
جزر و مد رود دز مبهوت اشک چشما بود
اينجا با زخم زبون جانبازو تحويل مي گيرن
همه ي عزت و تو ثروت و تحصيل مي بينن
اونجا سربند ابالفضل به همه توون مي داد
بسيجي با لب تشنه لب دريا جون مي داد
اينجا غيرت مي دن و عشق تمدن مي خرن
با حجاب بي حجاب دم از تمدن مي زنن
اونجا رفتن روي مين که دنيا رو رها کنين
درد بي درمون دنيا دوستي رو دوا کنين
اونجا زير برف و بارون توي سنگراي سرد
اينجا ويلا و تجمل رو دلا نشونده درد
يکي محزون يکي خندون شيوه ي اونا نبود
اين طريق نبوي و سيره ي مولا نبود
در ازاي پاره ي دلي که جبهه داده بود
خونه ي خشتي سزاي مادر شهيد نبود
اين وصيتنامه ي بت شکن خمين نبود
روي بوم خونه ها جز پرچم حسين نبود
يا اباصالح پس کي ميايي؟
کوچه هاي شهرما بي روضه و دعا نبود
جاي هر خون شهيد تو مجلسا گناه نبود
رهبر غريب ما اون روزا دلگير نبود
صورت شبيه ماهش اينقدر پير نبود
رد پاي شهدا تو زندگيا گم شده
شيوه ي عصر جهالت شيوه ي مردم شده
يا اباصالح پس کي ميايي؟
چطوري روز قيامت آقا رو صدا کنيم
تو چشاي مادرش زهرا چطور نگاه کنيم
آقا جون دستم بگير رنگ جماعت نباشم
ديگه از جدت حسين دارم خجالت مي کشم
حالا که اومده مردي که رفيق شهداست
بچه ي جبهه و جنگ و با صفا و با خداست
اومدم آشتي کنم با تو به والله آقا جون
روتو برنگردون از من جون زهرا آقا جون
بس که بد سرزده از من ديگه دلخسته شدم
به سرم هر چي بياد حقم والله آقا جون
آقا من تو رو قسم ميدم به يک مرد غريب
هموني که کشته شد کنار دريا آقا جون
هموني که يه روزي خيمه هاشو آتيش زدن
دخترش آواره شد ميون صحرا آقا جون
مددي کن که شبيه شهدا پاک بشم
ذکر يابن العسکري بگيرم و خاک بشم
يا اباصالح پس کي ميايي؟