+ دست تقدير

ضمن عرض تبريک ويژه بمناسبت اعياد شعبانيه دو عکس از ماشينم رو براتون گذاشتم. 



مي دوني بدترين معلم کيه؟ زندگي، چون اول امتحان مي گيره بعد درس مي ده. و مي دوني بدترين دانش آموز کيه؟ خوب معلومه ديگه، منم که هميشه تو امتحانات رفوزه مي شم ولي تا باشه از اين رفوزه ها باشه.



خداحافظ 206 ، ظاهر تو آهن و باطن تو ماديات بود. خداحافظ بال زميني من، مطمئن باش که براي پرواز به بالي غير از تو نيازمندم. تو بال زميني مني پس بال آسمانيم کو؟!! تو را مي جويم اي پنهان وجودم!!!! (معني اين قطعه را خودم که نفهميدم شما اگر فهميديد مرا هم در جريان قرار دهيد)


هر کسي صحنه تصادف رو ديده يا شنيده بعد که به عيادتم اومده گفته بخاطر صدقه هاي مادر و کمک هاي خير پدرت سالم موندي! من هم منکرش نيستم و فقط خدا رو شکر مي کنم و دوباره مي گم خدايا راضيم به رضاي تو.


| نوشته شده توسط محمد پاي بست در سه‏شنبه 30/5/1386 و ساعت 3:16 صبح | نظرات ديگران()
 + !!ممنوع الخروج!! هم از کشور، هم از دنيا

بلغ العلي بکماله، کشف الدجي بجماله، حسنت جميع خصاله، صلو عليه و آله.


مبعث پيامبر رحمت و هدايت محمد مصطفي (ص) بر شما و خانواده محترمتان مبارکباد.


القصه: امسال قرار بود من و تعدادي از بستگان جهت زيارت اماکن مقدسه راهي کشور عراق شويم که از همان ابتدا من خواب هاي عجيب و غريبي درباره اين سفر ديده بودم که در رأس همه آنها اين خواب بود: من در شهر عراق به اتهام بمب گذاري از سوي نيروهاي آمريکائي بازداشت شدم و مرا به زندان مخوف ابوغريب بردند وقتي که خواستيم از ماشين پياده شويم يک سرباز به زبان مادريش به من توهين کرد، من از کوره در رفتم، او را خلع سلاح کردم و با اسلحه خودش هلاکش کردم، آنها مي توانستند مرا بکشند ولي ترجيح دادند مرا زجر کش کنند، با وجود شکنجه هاي فراوان دائمأ مي گفتم مرگ بر آمريکا و شعارهائي از اين دست که در آخر دست ها و پاهايم را از بدن جدا کردند و... بله اين خواب من بود که حتي خودم هم به اين باور رسيده بودم که در اين سفر برايم مشکلي چه خوب يا چه بد پيش خواهد آمد زيرا دو نفر از دوستانم دائمأ به من تأکيد مي کردند که به اين سفر نرو علتش را هم نمي گفتند.


اين قضيه خواب گذشت تا من با خانواده راهي سفر شيراز شديم در راه بوديم که با پدرم تماس گرفتند و گفتند محمد ممنوع الخروج شده بدون اينکه علتي بيان کنند، در صورتي که سفر اين کاروان دو تا سه بار ديگر هم لغو شده بود و قرار بر اين شده بود که بيست و سوم کاروان زيارتي بسمت کربلاي معلا بحرکت در آيد. به هر حال پس از پيگيري هاي فراوان پاسخ هاي گوناگوني شنيديم از جمله اينکه اول گفتند مدت گذرنامه شما تمام شده در صورتي که دو سال ديگر مهلت داشت بعد گفتند که شما خدمت سربازي نرفته اي که اين بهانه را هم با کارت معاف از خدمت رد کردم خلاصه آخرش علت سوراخ کردن پاسپورت نازنينم رو نفهميدم شايد به گفته يکي از دوستان با سازمان سيا در رابطه بودم خودم خبر نداشتم به هر حال سفر من به اشتباه يا هر چيز ديگري لغو شد و حتي فردي را هم که برای جایگزینی معرفی کردم نپذیرفتند و یک شخص دیگر را جایگذین من کردند. من که این قضیه را با توجه به خواب خودم و حتی گفته های دوستان و یکی از بستگان در رابطه با سفر به فال نیک می گیرم ولی کسانی که می توانند در فاصله 3 روز مانده به سفر گذرنامه باطل کنند بهتر است بدانند در فاصله 2 روز هم می شود از راه دیگری گذرنامه گرفت ولی افسوس... . ضمنأ تو شیراز علاوه بر تفریح و گردش یک بازدید از مجتمع بزرگ تجاری تفریحی ستاره فارس داشتیم و قرار شد در سفر بعدی سری هم به مجتمع در دست ساخت خلیج بزنیم و از معماری و کارهای انجام شده آن اطلاع کسب کنیم برای... . راستی تا یادم نرفته بگم که در کلاس های توجیهی دانشکده علوم حدیث هم شرکت کردم که بد نبود و ترم جدید از اواسط مهرماه آغاز می شود.


خلاصه من از کشور ممنوع الخروج شدم  تا صبحی که یک بنده خدائی سراسیمه به پدرم زنگ زد و جویای حال و احوال من شد و وقتی مطمئن شد خبری نیست و من سالمم می گوید صدقه بدهید و پدرم عینأ همین کار را انجام می دهد. آن روز ناخداگاه اجساس سبکی و آرامش خاصی مرا فرا گرفته بود و خیلی از کارهائی که در آن روز عجیب داشتم بخوبی انجام شد. تصمیم به تعویض ماشینم (206) گرفته بودم تا جائی که قرار بود از فردایش برایش 5 لاستیک نو بخرم، روی درب های عقب بلندگو نصب کنم، بیمه بدنه اش کنم، بنزین، روغن و خیلی کارهای دیگه که ماشین به صبح نکشید.


ماجرا از اینجا آغاز شد: شب حدود ساعت 11 در حال عبور از یکی از خیابان های اصلی شهر برازجان (فردوسی) بودم که به شکل عجیبی خلوت و کم رفت و آمد شده بود، در همین هنگام دو تا از دوستانم را با موتور دیدم و پیششان ایستادم، آنها موتورشان را پارک کردن و آمدند توی ماشین نشستند در صورتی که ماشین هم کنار خیابان پارک شده بود، ترمز دستی را کشیدم، شیشه ها را زدم پائین، کولر را خاموش کردم و گرم صحبت شدیم، 10 دقیقه گذشت، ناگهان پس از اثابت یک شیء با سرعت مافوق نور به ماشینمان، ماشین به هوا رفت چرخی خورد و داخل پیاده رو فرود آمد در حالی که فکر می کردم انفجاری چیزی صورت گرفته، درهای ماشین باز نمی شد در صورتی که صندوق عقب ماشین به پشت صندلی من (راننده) چسبیده بود با کمک مردم از ماشین خارج شدیم در صورتی که بدنم کاملأ خونی شده بود هیچ دردی را حس نمی کردم. بله یک پژو پارس ساخت جمهوری اسلامی ایران با سرعت حدود 180 کیلومتر در ساعت در ساعت 11 شب در خیابان پر رفت و آمد شهر که خدا را شکر در لجظه تصادف خلوت شده بود، در حالی که 206 و موتور پارک شده در کنار خیابان را ندیده بود به ما کوبیده و به گفته شاهدان عینی پارس از وسط مانند برگ کاغذی تا شده بود ولی خوشبختانه سرنشینانش زنده بودند من صحنه را ندیدم چون به یک باره سرم گیج رفت و دیگر هوشیاریم را از دست دادم. فرض کنید موتوری که کنار ماشین من پارک بوده 50 متر جلوتر افتاده در صورتی که فقط پلاکش باقی مانده بود، ماشین من هم که به گفته دوستان فقط داشبوردش خوب مانده بود و با آن استحکام بدنه و با توجه به بالا بودن ترمز دستی در لحظه برخورد پس از شوت کردن موتور، بدون حرکت رو به جلو از جایش بلند شده بود و پس از چرخیدن در پشت سنگ جدول و جوی خیابان در پیاده رو زمین گیر شده بود، پارس (به گفته بعضی ها صفر کیلومتر) که پس از زدن ما پیچ خورده بود و حدود 100 و شاید 200 متر (نمی دانم) پائین تر متوقف شده بود. (در اولین فرصت عکس ها را برایتان نمایش می دهم هنوز خودم صحنه را ندیده ام). خسارت مالی که مهم نیست مهم اینست که دوستانی که همراه من سوار ماشین بوده اند سالم مانده اند که جای شکرش باقیست، خودمم بحمداله وضعم خوبه و فعلا مشکلی نیست دردها گذرا هستند اینها هم به خاطره تبدیل می شوند تا برایم روشن شود که حادثه هیچ گاه خبر نمی کند، ولی یکی از حرف هایم عملی شد زیرا همان شب به بچه ها گفته بودم هنوز دنیا نیامده کسی یا وسیله ای که بتواند به این سادگی بکشد که این حرفم ثابت شد(شوخی). به نظر شما با این تصادف که هر کسی صحنه را دیده بود فکر می کرد کسی زنده نمانده باشد، سالم بودن ما معجزه نیست؟ خدایا شکرت ولی این بار پس از ممنوع الخروج شدن از کشور از دنیا هم ممنوع الخروج شدم، پس معلوم است که هنوز کارهای ناتمامی دارم خدا را چه دیدی شاید ثانیه ای دیگر چشمانم را بستم و دیگر باز نکردم. خدایا راضیم به رضای تو.


در پایان از کلیه دوستانی که در این مدت بصورت حضوری چه در بیمارستان و چه در منزل و بصورت تلفنی در کنار من و به یاد من بودند و سایر دوستانم در دنیای مجازی که با پی ام، ایمیل و وبلاگ هاشون مرا شرمنده کردند تشکر و قدر دانی می کنم انشاء الله که بتوانم روزی محبت عزیزان را جبران کنم.

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست، طوفان زده ام راه نجاتی بفرست، فرمود که با زمزمه یا مهدی (عج)، نذر گل نرگس صلواتی بفرست.
| نوشته شده توسط محمد پاي بست در جمعه 26/5/1386 و ساعت 12:33 صبح | نظرات ديگران()
 + اي دوست من!

براي اين پست تعدادي کاريکلماتور از خودم ساخته بودم که به زبان بي زباني با کمي خمير مايه نگراني تقديم کنم به يکي از دوستان خوبم که ناگهان نگاهم به کتاب ديوانه و خدايان زميني افتاد، نوشته اي زيبا و مناسب اين مکان را در آن يافتم که تصميم گرفتم از نوشته خودم بگذرم و آن را در فرصتي ديگر رونمائي کنم.


سخني با دوست خوبم م.ع از زبان جبران خليل جبران:


اي دوست من! آنچه از من براي تو نمايان مي شود، نيستم.


ظاهرم چيزي نيست جز لباسي که از نخهاي تساهل و نيکي با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهاي بي جاي تو و تو را از کوتاهي و غفلت من محافظت کند.


و اما ذات بزرگ و پنهان که او را «من» مي خوانمش، راز ناشناخته ايست که در اعماق درونم جاي دارد و کسي جز من آن را درک نتواند کرد و در آنجا براي هميشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.


دوست من! نمي خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کني زيرا سخنان من چيزي نيست جز پژواک انديشه هاي تو و کردارم نيز جز سايه هاي آرزوهاي تو!


دوست من! اگر بگريي باد به سوي مشرق مي وزد، في الوفور پاسخت مي دهم که: آري! به سوي مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم گمان ببري افکار شناور من با امواج دريا نمي تواند همراه باد به وزش و پرواز درآيد در حالي که بادها تار و پود فرسوده افکار قديمي ات را از هم گسيخت و آن را متلاشي کرد و ديگر نمي تواني افکار عميق مرا که بر درياها در جال اهتزاز است، درک کني. من هم نمي خواهم تو آن را دريابي زيرا دوست دارم در دريا به تنهايي سير کنم.


دوست من! چون خورشيد روز تو طلوع کند، تاريکي شب بر من فرا مي رسد. با اينحال از پشت حجابهاي تاريکم درباره پرتوهاي طلايي خورشيد سخن مي گويم چون در هنگام ظهر بر قله کوه ها و بر فراز تپه ها به رقص در مي آيد و در هنگام رقص از ظلمات و تاريکي دره ها و دشتها خبر مي دهد.


در اين باره با تو سخن خواهم گفت زيرا تو نمي تواني سرودهاي شبانه ام را بشنوي و بالهاي مرا در ميان ستارگان نمي بيني و چه خوب است که تو آن را نمي شنوي و نمي بيني زيرا دوست دارم در تنهايي، شب زنده داري کنم.


دوست من! وقتي توبه آسمانت صعود مي کني، من به سوي دوزخ خود سرازير مي شوم و با اينکه رود صعب العبوري در ميان ما قرار مي گيرد اما يکديگر را صدا مي زنيم و ديگري را دوست خطاب مي کنيم.


من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني زيرا شعله هايش ديدگانت را مي سوزاند و دود آن بيني تو را مي آزارد.


من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم.


دوست من! تو گويي حقيقت و پاکدامني و زيبايي را سخت دوست مي داري و من به خاطر تو مي گويم:


شايسته است که انسان چنين صفاتي را دوست بدارد در حالي که در دل خود به تو مي خندم و خنده خود را کتمان مي کنم زيرا مي خواهم تنها بخندم.


دوست من! تو نه تنها مردي در خور ستايش، هوشيار و فرزانه هستي بلکه يک مرد کامل بشمار مي روي اما من ديوانه اي بيش نيستم که از عالم عجيب و غريب تو دور هستم. من ديوانگي خود را از تو مخفي می کنم زیرا دوست دارم در عالم جنون نیز تنها باشم.


ای عاقل و ای هوشیار! تو دوست من نیستی. چگونه می توانم تو را قانع کنم تا سخنم را درک کنی؟


راه من راه تو نیست اما در کنار هم و با هم قدم می زنیم!


| نوشته شده توسط محمد پاي بست در شنبه 6/5/1386 و ساعت 1:0 صبح | نظرات ديگران()
 + علي مع الحق والحق مع 'علي'

سلام. چند روزي به دنياي مجازي دسترسي نداشتم ولي در اين مدت نظر لطف دوستان با پيشنهادات و انتقادات سازنده و در خور تحصينشان شامل حال اين حقير شد. ديشب در محفلي نشسته بودم که با هدف اذيت کردن من بحث از تحريم نوشابه هاي پپسي و کوکاکولا و غيره شد ولي تا جائي که ياد دارم ما فقط حرف زديم و هيچگاه قدم کامل و محکمي براي عملياتي کردن اين سخنان بر نداشته ايم، من با توجه به اينکه کارت سوختم مفقود شده بايد خودم را با وضعيت فعلي بنزين وفق دهم زيرا حداقل به خودم مي فهمانم که اين قدم براي آينده اين کشور برداشته شده ولي چگونه مي توانم از محصولات آمريکائي و غيره استفاده نکنم در صورتي که جايگزين مناسب داخلي برايش وجود ندارد، براي مثال شما اگر راست مي گوييد يک نوت بوک ايراني مرغوب داراي کيفيت را به من معرفي کنيد، نيست آقا نيست چرا گلوي خودمان را پاره کنيم، من ايراني وقتي مي بينم در جامعه رايانه اي ما فقط نام هاي دل و توشيبا و سوني و هزارتا کوفت و زهر مار ديگه هست مجبورم براي اينکه کارم راه بيفتد دنبال يک مدل خوب با قيمت مناسب بگردم و پيدا کنم، حالا هي گير بديد که چرا فلاني که مدافع بحث خودکفائيه رفته لب تاب دل آمريکائي خريده؟ آقا مجيد دوست دارم مگه مشکلي هست؟ اصلا براي لج شما هم که شده ميگم DELL را عشق است!! خلاصه ديشب همه بچه ها دست به يکي شده بودند که منو ضربه فني کنند ولي از همشون امتياز گرفتم چجوريش حالا بمونه.


مدتي که نبودم کلا تو سفر گذشت، خودتون مي دونيد من ثانيه اي تصميم مي گيرم به همين خاطر اصلا نميشه روي کارها و برنامه هام حساب باز کرد چون ضربتي عمل مي کنم و تا حالا هيچ کس حتي خانوادم نتونستن سر از کارهاي من در بيارن چکار کنم ديگه خوشم مياد. با اجازتون يه ده روزي تو شيراز و بعدش تهران دوندگي کردم که تا توانستم جوابي به يکي از مسئولين عالي رتبه دولت قبل برسانم که: باش تا صبح دولتت بدمد. راستي تا فراموش نکردم بگم پارسال همين موقع با پست: (بنت جبيل مرصاد حزب الله) بروز کردم که يادش بخير ولي هيچ مرصادي مرصاد خودمون نميشه. اتفاقا با سردار کسائي درباره برنامه پرمحتواي گرگها و برنامه به اسم دموکراسي بحث مي کرديم که ايشان با نقل خاطرات تکان دهنده اي از اين عمليات غرورآفرين مرا بکلي متحول کردند، مجددا سالروز عمليات افتخار آفرين مرصاد را به همه فجر آفرينان تبريک عرض مي نمايم.


پيشاپيش ميلاد هماي رحمت حضرت علي (ع) و روز پدر را بر شما عزيزان تبريک عرض مي کنم. فردا يک روز بزرگ و بياد ماندني است و من هم قصد دارم مانند هر سال در برپائي ايستگاه صلواتي و مراسمات جشن با دوستان خوبم همکاري کنم. در اين ايام مبارک فرخنده و پيروز و سربلند باشيد در پناه حق.


| نوشته شده توسط محمد پاي بست در جمعه 5/5/1386 و ساعت 5:37 عصر | نظرات ديگران()
 
بالا