براي اين پست تعدادي کاريکلماتور از خودم ساخته بودم که به زبان بي زباني با کمي خمير مايه نگراني تقديم کنم به يکي از دوستان خوبم که ناگهان نگاهم به کتاب ديوانه و خدايان زميني افتاد، نوشته اي زيبا و مناسب اين مکان را در آن يافتم که تصميم گرفتم از نوشته خودم بگذرم و آن را در فرصتي ديگر رونمائي کنم.
سخني با دوست خوبم م.ع از زبان جبران خليل جبران:
اي دوست من! آنچه از من براي تو نمايان مي شود، نيستم.
ظاهرم چيزي نيست جز لباسي که از نخهاي تساهل و نيکي با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهاي بي جاي تو و تو را از کوتاهي و غفلت من محافظت کند.
و اما ذات بزرگ و پنهان که او را «من» مي خوانمش، راز ناشناخته ايست که در اعماق درونم جاي دارد و کسي جز من آن را درک نتواند کرد و در آنجا براي هميشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.
دوست من! نمي خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کني زيرا سخنان من چيزي نيست جز پژواک انديشه هاي تو و کردارم نيز جز سايه هاي آرزوهاي تو!
دوست من! اگر بگريي باد به سوي مشرق مي وزد، في الوفور پاسخت مي دهم که: آري! به سوي مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم گمان ببري افکار شناور من با امواج دريا نمي تواند همراه باد به وزش و پرواز درآيد در حالي که بادها تار و پود فرسوده افکار قديمي ات را از هم گسيخت و آن را متلاشي کرد و ديگر نمي تواني افکار عميق مرا که بر درياها در جال اهتزاز است، درک کني. من هم نمي خواهم تو آن را دريابي زيرا دوست دارم در دريا به تنهايي سير کنم.
دوست من! چون خورشيد روز تو طلوع کند، تاريکي شب بر من فرا مي رسد. با اينحال از پشت حجابهاي تاريکم درباره پرتوهاي طلايي خورشيد سخن مي گويم چون در هنگام ظهر بر قله کوه ها و بر فراز تپه ها به رقص در مي آيد و در هنگام رقص از ظلمات و تاريکي دره ها و دشتها خبر مي دهد.
در اين باره با تو سخن خواهم گفت زيرا تو نمي تواني سرودهاي شبانه ام را بشنوي و بالهاي مرا در ميان ستارگان نمي بيني و چه خوب است که تو آن را نمي شنوي و نمي بيني زيرا دوست دارم در تنهايي، شب زنده داري کنم.
دوست من! وقتي توبه آسمانت صعود مي کني، من به سوي دوزخ خود سرازير مي شوم و با اينکه رود صعب العبوري در ميان ما قرار مي گيرد اما يکديگر را صدا مي زنيم و ديگري را دوست خطاب مي کنيم.
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني زيرا شعله هايش ديدگانت را مي سوزاند و دود آن بيني تو را مي آزارد.
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم.
دوست من! تو گويي حقيقت و پاکدامني و زيبايي را سخت دوست مي داري و من به خاطر تو مي گويم:
شايسته است که انسان چنين صفاتي را دوست بدارد در حالي که در دل خود به تو مي خندم و خنده خود را کتمان مي کنم زيرا مي خواهم تنها بخندم.
دوست من! تو نه تنها مردي در خور ستايش، هوشيار و فرزانه هستي بلکه يک مرد کامل بشمار مي روي اما من ديوانه اي بيش نيستم که از عالم عجيب و غريب تو دور هستم. من ديوانگي خود را از تو مخفي می کنم زیرا دوست دارم در عالم جنون نیز تنها باشم.
ای عاقل و ای هوشیار! تو دوست من نیستی. چگونه می توانم تو را قانع کنم تا سخنم را درک کنی؟
راه من راه تو نیست اما در کنار هم و با هم قدم می زنیم!
| نوشته شده توسط محمد پاي بست در شنبه 6/5/1386 و ساعت 1:0 صبح |
نظرات ديگران()