+ جان و جانان


"بسم رب المهدي (عج)"


با سلام و درود به پيش گاه مقدس مولود نيمه شعبان و آخرين ذخيره امامت، حضرت بقيّة اللّه - ارواحنا فداه - و يگانه دادگستر ابدى و بزرگ پرچم دار رهايى انسان از قيود ظلم و ستم استکبار. سلام بر او و سلام بر منتظران واقعى او. سلام بر غيبت و ظهور او و سلام بر آنان که ظهورش را با حقيقت درک مى کنند و از جام هدايت و معرفت او لبريز مى شوند.


 



 


کور است چشمى که او را نبيند و ضرورت وجودش را که کليد معناى هستى است، نيابد. آن جا که تو نيستى، تاريخ هم رنگ مى بازد.


من، تو را همراه آدم و نوح و ابراهيم ديدم و بشارت تو را از زبان رسول و على و فاطمه و سجاد و صادق و عسکرى عليهم السّلام شنيدم. بى تو، هستى بى روح و تاريخ، کلاف سردرگمى بيش نيست.


تو مطلوب خدا و مقصود انبياء و محبوب اوليايى. تو فرياد عطش ‍ همه اعصار و قرونى، تو عصاره خلقتى.


مى گويند: تو نيستى. چه ياوه اى؟! من تو را با ذره ذره ى سلول هايم و از عمق جانم، مى خوانم. مگر مى شود بى تو زنده بود؟ آن ها که اين راه را مى روند، سر در وادى تيه مى سايند و چاره اى جز بازگشت زيان بار ندارند.


کورباد آن چشمى که تو را نبيند. من، تو را بر بال ملائک و گلبرگ هاى نيلوفر و ترانه باران ديدم. من تو را در شکستن ديو و فروزش فرشته و هشت سال روياروئى تمامى ايمان در برابر تمامى کفر و در صلح سبز و فراق روح اللّه و آمدن روح الامين و بازگشت عدالتخواهي ديدم .


مهربانا! خدا کند تو بيايى. تا اين بار، چشم در چشم تو داشته باشم و چشمان بى فروغم را فروغى دوباره بخشم. اين جا کشور توست، کشور اهل بيت است. بوى على و حسين و فاطمه عليهم السّلام از در و ديوار آن مى بارد. متى ترانا و نراک .


مهديا! عزيزا! يوسفا! صديقا! بيا که بى تو، هستى سخت خاموش ‍ است. تو فرياد العطش منى. عطشى نه تقليدى و تلقينى که برخاسته از بنيان هايى به بلنداى همه تاريخ و برگرفته از طراوتى به زلالى همه فطرت ها.


عزيزا! دير به يادت افتاديم، مى دانم. هنوز هم در بسيارى از جاهاى اين مرز و بوم، رنگى از تو نيست. هيچ عذرى نيست و هيچ دست آويزى نداريم، جز اين که بگوييم: يا محسن قد اتاک المسيئ، انت المحسن و نحن المسيئون، شرمنده ايم. بنا داريم لااقل فصلى را با تو باشيم. آيا اميد وصلى هست؟ مى خواهيم روز تولد تو را به اميد تولد دوباره خودمان به جشن بنشينيم. آيا اميد تولدى هست، اى تولد بالغ هستى؟


مهدى جان! خفاشان، دنيا را بى تو مى خواهند و براى نيامدنت، همه خوبى ها را به اسارت برده اند و از سگ هاشان، زنجيرها را برداشته اند و انسان ها را که اغنام شان هستند، گروه گروه به مسلخ مى برند. ما هم دست هامان را يله و چشم هامان را به راه و گام هامان را استوار و دل هامان را برايت آذين بسته ايم و اگر در برابر دين ما بايستند، در برابر تمام دنياى آن ها خواهيم ايستاد.


خورشيد من برآى که وقت دميدن است!


فصل هاى سرخ و سفيد و زرد را آزموديم. چيزى در چنته نبود. بگذار فصل آخر را با تو باشيم. اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است. اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است.


از افق هاى دور کسى مى آيد
با تبر ابراهيم
زمزمه ى عيسى
صلابت موسى
با رسالت رسول بر دوش
و ذوالفقار على در دست
و خون حسين در رگ .
چشمانم را ببين، چشم انتظار است
دلم را نظاره کن، بى قرار است
دستانم را بنگر، چه مهياست
آن جا که کوه هم از پا مى افتد، من ايستاده ام .
از افق هاى دور کسى مى آيد
با دستانى پر
باز آ که با آمدنت، بهار ماندنى است .


ما خود را از ياران و منتظران حضرت به حساب آورده ايم و جاى حرفى باقى نگذاشته ايم، در حالى که حرف ها بسيار است. جا دارد خود را دوباره ارزيابى کنيم و در اين فصل از تاريخ به بازخوانى دوباره خود بپردازيم، تا آن جا که تندبادهاى شبهات و جام هاى شهوات و حلاوت بدعت ها ما را از مهدى فاطمه (عج ) جدا نکند. يادمان نرود که ما بواسطه انقلابمان او را شناخته ايم.


انقلاب مردم ايران، نقطه شروع انقلاب بزرگ جهان اسلام به پرچم دارى حضرت حجّت - ارواحنا فداه - است که خداوند بر همه مسلمانان و جهانيان منّت نهد و ظهور و فرجش را در عصر حاضر قرار دهد.


ما امروز دورنماى صدور انقلاب اسلامى را در جهان مستضعفان و مظلومان بيش از پيش مى بينيم و جنبشى که از طرف مستضعفان و مظلومان جهان عليه مستکبران و زورمندان شروع شده و در حال گسترش است، اميد بخش آتيه روشن است و وعده خداوند تعالى را نزديک و نزديک تر مى نمايد. گويى جهان مهيّا مى شود براى طلوع آفتاب ولايت از افق مکّه معظّمه، و کعبه آمال محرومان و حکومت مستضعفان.


ما با خواست خدا، دست تجاوز و ستم همه ستم گران را در کشورهاى اسلامى مى شکنيم و با صدور انقلاب مان که در حقيقت، صدور انقلاب راستين و بيان احکام محمدى صلّى اللّه عليه و آله است، به سيطره و سلطه و ظلم جهان خواران خاتمه مى دهيم و به يارى خدا، راه را براى ظهور منجى، مصلح کل و امامت مطلق حق، امام زمان - ارواحنا فداه - هموار مى کنيم.


اگر اين جمهورى اسلامى از بين برود، اسلام آن چنان منزوى خواهد شد که تا آخرِ ابد، مگر در زمان حضور حضرت، نتواند سرش را بلند کند.


تا ديروز مشروب فروشى و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان براى ظهور امام زمان - ارواحنا فداه - را مفيد و راه گشا مى دانستند. امروز از اين که در گوشه اى خلاف شرعى که هرگز خواست مسؤولين نيست، رخ مى دهد، فرياد وا اسلاما سر مى دهند! ديروز حجتيه اى ها، مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات، تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نيمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابى تر از انقلابيون شده اند. دلم نمي خواهد خاطرات تلخ گذشته باعث کمرنگ کردن شيريني اين روزهاي بزرگ شود.


و اما سخن آخر با مولايمان مهدي فاطمه (عج):


اى يوسف زهرا عليه السّلام! ما در حق شما، ستم هاى فراوانى کرده ايم.


ناسپاسى ها و قدر ناشناسى هاى ما از شمارش بيرون است. با اين حال، بر اين باوريم که بزرگوارى شما از کرم يوسف افزون تر است. پس عاجزانه از شما مى خواهيم در روز موعود، آن گاه که به محضر مبارک شما آمديم، ستم هاى ما را فراموش کنيد. ناسپاسى هاى ما را به دل نگيريد و ما را ببخشاييد. از خداوند نيز براى مان آمرزش بخواهيد.


اى يوسف زهرا عليه السّلام! ما خريدار مهر شماييم، ولى براى بار يافتن به آستان بلند شما، چيزى نداريم. اگر هم داشته باشيم، بضاعتى است ناچيز که نگاه به آن و يادآورى آن، عرق شرمندگى بر جبين مان مى نشاند. با اين حال، عاجزانه از شما مى خواهيم که يوسف گونه ما را بپذيريد و کريمانه بر ما نظر کنيد و پيمانه ما را پر سازيد.


اى يوسف زهرا عليه السّلام! چشمان بصيرت ما به دليل گناهان و نافرمانى ها نابينا شده اند و اگر چنين نبودند هيچ گاه از افتخار روشن شدن به چهره دل رباى شما محروم نمى گشتند. آيا چشمى که هزاران آلودگى بر آن نشسته است، شايستگى دارد که تصوير آن عزيز مه پيکر را در آغوش بگيرد؟ پرده اى که بر ديدگان ما افتاده، آن قدر ضخيم است که دستان ما از زدودن آن ناتوانند و تنها يد بيضاى شما مى تواند آن را فرو افکند.


اى يوسف زهرا عليه السّلام! ما يعقوب نيستيم، امّا شما از يوسف، کريم تر و بخشنده تريد. بر ديدگان نابيناى ما نظرى افکنيد تا شايستگى ديدار چهره زيباى شما را بيابد و از نگريستن به آن، مست و سرشار شود.


اى يوسف زهرا عليه السّلام! سرگذاردن بر گام هاى مبارک شما و بوسيدن آن، رؤياى شيرين ما و آرزوى ديرين ماست . و اين آرزو، بلند است و دست نايافتنى؛ زيرا ما کجا و آستان بلند شما کجا! اما کريمان هميشه بزرگى خود را مى بينند، نه خردى نيازمندان را.


اگر شما منتظريد که ما، خود، در اين راه ، گام نهيم و شايستگى وصال را در خويش فراهم آوريم، به يقين بدانيد که ما را پاى آمدن اين راه نيست. شما يوسف گونه، کرم کنيد و زمينه اين وصال را فراهم آوريد.


شايد ما فرزندان نافرمانى باشيم، ولى مگر برادران يوسف چنين نبودند؟ ما نيز عاجزانه از شما مى خواهيم آن گاه که روز موعود فرا رسيد، همه ما را بدون جدا کردن بدان از نيکان، با بزرگوارى به بارگاه خود بپذيريد و از لطف خويش بهره مند سازيد.


خدايا! مى دانيم مهر اولياى تو، متاع گران قدرى است که آن را در هر دلى نمى نشانى؛ زيرا هر سينه اى را گنجايش آن نيست، ولى مگر فراخى سينه ها به دست تو نيست؟


بارالها! مى دانيم که اين گوهر درخشان تنها در صدف هاى پاک مى رويد، ولى مگر سيل رحمت تو از زدودن آلودگى هاى دل هاى ما ناتوان است؟


پروردگارا! بسيارى خدمت گزار بارگاه اويند. آيا اگر نان خور ديگرى به آنان افزوده شود، به آستان او زيانى مى رسد؟


پروردگارا! مهر يوسف را در دل عزيز مصر و همسرش نشاندى، مهر يوسف زهرايت را نيز تو در دل ما بنشان. عشقى دِه جان سوز که از سوز آن، جهانى بسوزد و از آن سوزش، شعله اى فراهم آيد تا چراغ راه مشتاقان گردد. آمين.


در انتها جا دارد تشکر ويژه اي از بنياد فرهنگي حضرت مهدي (عج) و ساير کانون هاي اينچنيني که در اين زمينه تلاش مي کنند داشته باشم. بدرود


| نوشته شده توسط محمد پاي بست در دوشنبه 5/6/1386 و ساعت 2:8 صبح | نظرات ديگران()
 
بالا