در راه خدا دو کعبه آمد حاصل
يک کعبه صورتست و يک کعبه دل
تا بتواني زيارت دلها کن
کافزون ز هزار کعبه باشد يک دل
بنام آفريدگار مسافران و با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد (ص)، ضمن آرزوي سلامتي و تندرستي براي همه عزيزاني که در اين مدت مرا تحمل کرده اند و همچنين عرض تبريک دارم بمناسبت اعياد مبارک شعبانيه؛ اميدوارم اگر قصوري از اينجانب سر زده به بزرگواري خود بر من ببخشاييد. دوستان از اينکه در اين مدت اين حقير رو تحمل کرديد ممنونم، مي دونم دوست خوبي نبودم برادر خوبي هم نبودم ولي سعي خودم رو کردم. اميدوارم اگر خوبي يا بدي از من ديده ايد ببخشيد و من رو حلال کنيد. با اجازه عازم سفر هستم معلوم نيست که برگردم يا نه دعا کنيد برام که لياقتشو داشته باشم. با توجه به اينکه اين پست را با عجله نگاشته ام اميدوارم اگر نقصي از حيث نگارشي و ادبي در آن مشاهده کرديد که حتما مي کنيد! ببخشيد.
القصه؛ نمي دانم چه بگويم و از کجا بگويم. از بيان خاطرات تلخ و دوباره گويي هم بيزارم ولي گويا چاره اي نيست! همانطور که قبلا برايتان نقل کردم بدلايل نامعلوم و غير منطقي و غير... چند ماه پيش ممنوع الخروج شدم و از زيارت حرم مطهر امام حسين (ع) باز ماندم، که حتي بعد از گرفتن مجدد و "2روزه" گذرنامه!! بدليل ناراحتي هاي پيش آمده قرار نسبتا "سکرت مانده" سفري رو که با دوستان به مقصد لبنان داشتيم لغو کردم و نرفتم. در همين حين توسط يکي از دوستان براي قرعه کشي عمره دانشجويي ثبت نام شدم و براي دومين بار اسمم براي سفر حج در اومد، يکبار اين سفر معنوي را تجربه کرده بودم آن هم از نوع دانش آموزي ولي اينبار قرعه دانشجويي از بين آنهمه مشتاق بنام مني افتاد که خودم ثبت نام نکرده بودم! و آن ماجراهاي عجيب و باورنکردني که برايم پيش آمد. خلاصه کار به اينجا رسيد که قصد کردم انصراف دهم تا فرصت به فرد ديگري برسد که نياز دارد ولي شرايط براي اين کار هموار نشد و با مخالفت هاي شديد دوستان و هم دانشگاهي هايم روبرو شدم و در نهايت پس از مشورت با چند بزرگوار متوجه شدم که رفتن من به اين سفر چون بنابه قرعه کشي بوده اگر چه ظلم در حق ديگران نيست بلکه به نيابت از عزيزانيست که با آنها عهد بسته ام اين راه را تا آخر ادامه دهم. پس بيشتر دوست دارم اين سفر را بعنوان يک نائب تجربه کنم.
چنانچه بارها و بارها شک کردم و پاسخ گرفتم: اگر رفتي شک نکن، شايد وقت براي شک کردن زياد باشد. اين سفر، سفر يقين است. يقين داشته باش که خداوند تو را برگزيده است به ميهماني اش. يقين کن که "لبيک" اول از جانب حضرت حق "جل وعلا" به سوي تو آمده است. با يقين دعوتش را لبيک گو، تا باز او پاسخت گويد. اگر مطمئن باشي پاسخت را خواهي شنيد؛ مطمئن باش. تو زائر سوزي هستي از آتشي که پس از رحلت رسول (ص) بر مدينه باقي مانده است و مي ماند تا قيام قائم و شايد تا قيام قيامت. تو زائر اطمينان مکه اي. خداوند سنگي از بهشت در زمين گذاشت تا مونس دلتنگي هايت باشد و اطمينان قلبت. مناسک عمره را حضرت خداوندي، معماري کرده است و قواعد بيت عتيق را ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع) بالا برده اند. مي روي پشت مقام ابراهيم (ع) يا درحجر اسماعيل (ع). مي روي مدينه ميان منبر پيامبر (ص) و محراب پيامبر (ص) که باغي است از باغ هاي بهشت. مي روي به زيارت حرم نبوي و بقيع و... . تاريخ اسلام و تاريخ توحيد را همه يکجا داري. مسجد ذوقبلتين و قبا و سبعه و خندق و غمامه و... . اينجا رفيع ترين و آسماني ترين نقطه زمين خاکي است. لاهوتي ترين مکان ناسوت. وقتي اين جملات را که با خود مرور مي کنم دلم آرام مي گيرد و يقين جايگزين شک مي شود.
عازم سفرم و به حکم شرع ،در اين سفر بايد وصيت کنم. ولي بايد توضيح دهم که اين نوشته وصيت من نيست! وصيت من کاغذ پاره ايست که ساعت ها براي نوشتن کلماتي به رنگ سفيد روي آن فکر کردم ولي چيزي به ذهنم نرسيد و ناگهان شروع کردم براي خودم انشاء نوشتن که سرگرم شوم ولي وقتي برگشتم و مطالب را خواندم ديدم که درست زدم به هدف؛ وصيت من اون نوشته هايي هستند که تو اين چند سال در خلوت خودم نوشتم و نزد يک دوست به امانت گذاشته ام؛ وصيت من اون فيلم هايي هستند که شايد هيچکس اونها رو نديده و بدلايل امنيتي! يا شايد هر دليل ديگه اي گذاشته بودم براي روز مبادا؛ وصيت من اون عکس هاي ديده نشده اي هستند که در عين سادگي يک دنيا حرف براي گفتن داره؛ وصيت من... . و خدا را سپاسگذارم که زمان کمي از عمرم را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم، هميشه فکر مي کردم 18 سال گوش مي کنم، 2سال حرف مي زنم، بعد از اون هم شنونده مي شم هم گوينده! که تا اينجاي کار پيشبينيم درست از آب در اومده. در طول زندگيم کتاب هاي زيادي مطالعه کرده ام از هر نوعي که فکرش را بکني ولي حالا که مي بينم هنوز چيزي ياد نگرفته ام چون تعدادشون در مقابل ... ناچيز بوده و اندک. در باب ابعاد معنوي حج هم کتاب اسرار را خوانده ام هم ... ولي پاي سخنان شيرين استاد دانشمند هم نشسته ام! و دوست ندارم به مانند کساني که تصور مي کنند در اين سفر روحاني گنجينه تقوا و معرفت را يافته اند، پس از بازگشت حتي نماينده اصلح ولايت فقيه را هم به تقواي الهي توصيه کنم!! هر کسي در حوزه فعاليتي خود؛ من که از فلسفه و عرفان چيزي نمي دانم چرا درباره مرتبه زهد ديگران اضهار نظر کنم؟! من خودم را اصلاح کنم هنر کرده ام. در برابر اين تند بادي که بر آينده پيش ساخته اين دوستان تقوافروشمان مي وزد، کلمات که تنها امکاناتي است که اکنون در اختار دارم، چه کاري مي توانند کنند؟...
تا يادم نرفته بگويم که هيچوقت احساس يأس و نا اميدي در خود راه نداده ام و هميشه سعي کرده ام در برابر همه خوشي ها و ناخوشي ها شکرگزار خداوند باشم و بگويم خدايا راضيم به رضاي تو. خوشبختانه در زندگي هيچ کمبودي احساس نکرده ام چون تکيه گاهي محکم داشته ام، چون به والدينم اعتقاد داشتم و آنها هم به من اعتماد داشتند. ولي شايد هر وقت خانواده علي رغم مشغله هاي کاري پدرم موفق مي شد و مي خواست دور هم جمع بشه و يک مسافرت کوچک بره من دوستان و کارهاي غير ضروري خودم رو بر خانوادم ارجحيت دادم که الان که فکر مي کنم مي بينم چرا بيشتر از اين نعمت خدادادي استفاده نکردم؟ شايد نتونسته باشم بعنوان فرزند ارشد خانواده دين خودم رو به برادرها و خواهرهام اداء کنم ولي هيچ وقت هم کاري نکردم که باعث سرافکندگي اونها بشم. و خيلي خوشحالم که تو اين چند روزي که عمر کردم بهترين دوستاي دنيا رو داشتم که هيچوقت منو تنها نگذاشتند. زبانم قاصر از جوابي مناسب است ولي از همتون ممنونم فقط همين.
يادم مي آيد اولين بار که خانه کعبه را ديدم دلم لرزيد و سجده کردم، قلبم سنگين شد، ضربانش بالا رفت و گرم شد و گرمايي انگار از دهليزها در قلبم مي رفت که مي خواست منفجر شود. و آن آرزوي اول از زيباترين لحظات زندگيم بود و بار ديگر مي روم تا همان آرزو را با اين تفاوت که نگاه اول من و آرزوي اول من در ديدار با کعبه در نيمه شعبان است، بگويم؛ "الهم عجل لوليک الفرج". رنگ ها از رخساره ها پريده است، و... دلها در سينه ميلرزد، و.... صداها در گلوها پيچيده است... چرا که لحظه تشرف نزديک است، و دعوتها به اجابت رسيده و حضرت حق (جل و علا) مرا به حرم خوانده است. بشتاب، بشتاب، اي از خود گذشته، به سوي خدا بشتاب. اناللهوانااليهراجعون. تلميح را دوست دارم زيرا تنها مي توانم او را فرياد زنم. لبيک، الهم لبيک – پاسخم گوي، خداوندا پاسخم گوي. لبيک لاشريک لک لبيک – پاسخم گوي، (گواهي مي دهم) شريکي تو را نيست، پاسخم گوي. ان الحمد و النعمة لک و الملک، لا شريک لک لبيک – بدرستيکه حمد و سپاس و نعمت براي توست و پادشاهي، شريکي تو را نيست، پاسخم گوي. آن زمان را دوست دارم که مي گويند: هنگام سعي در رسيده است. گويي هنوز آواي پر غصه هاجر، به گوش ميرسد، که "هل بالوادي من انيس". گويي هنوز اين هاجر است که هرولهکنان در هرم آفتاب ظهر بيابان مکه، از اين سراب به آن سراب در جست و جوي آب است. اي مضطر، خسته مشو، خسته مشو، در باطن اين سعي تو چشمه زمزم نهفته است. طواف را دوست دارم چون فرشتگان بال هاي خود را زير پاي زائرين پهن مي کنند، تقصير را دوست دارم چون انسان را از بند منيت مي رهاند. ولي زيباترين و روحاني ترين لحظات حج در بقيع بر انسان مي گذرد. سکوتش را دوست دارم به من آرامش مي دهد، غربتش را، تربتش را، همه چيزش را دوست دارم. حتي تنفس در فضاي عطراگين بقيع را دوست دارم چون حلق و گلويم از ناخالصي ها پاک مي شود ولي تا کي؟ اي بقيع، اي گنجينهدار فرياد، تو را دوست دارم. حکايت بقيع، حکايت غربت است، غربت اسلام، و با که بايد اين راز را باز گفت که اسلام در مدينهالنبي از همهجا غريبتر است؟ من هم مثل جلال به اين فکر بودم که فاصله بقيع تا مسجد پيغمبر (ص) دويست متر همنيست. پس چرا...؟ واقعا از اين سعودي ها نمىشود سراغ چنين شعورى را گرفت.
پيامبر اعظم (ص) مي فرمايند: سه چيز است که پرده ها را مي شکافد و به درگاه الهي مي رسد: 1. صداي قلم دانشمندان 2. صداي پاي جهادگران 3. صداي ريسندگي زنان پرهيزکار. و همچنين در جاي ديگر مي فرمايند: بالاترين جهاد، گفتن سخن حق نزديک فرمانرواي ستمگر است. دلم مي خواهد نزديگ اين فرمانرروايان ستمگر آل سعود در کنار بقيع زيارت عاشورا بخوانم و مي خوانم چنانچه قبلا هم خوانده ام. دوست ندارم کسي از دست من ناراحت و دلگير باشد زيرا حادثه خبر نمي کند آنهم در سفر! براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي که مدت هاست با آن آشنا شده ام. خوشحالم که از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترک گفته ام. علايق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره کرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم! ولي رداي زيباي شهادت بر تن من جايي ندارد، اين آرزو بر من سرابي بيش نيست. در اين سفر رازها نهفته و آيا اين همه کافي نيست تا هر زائري، همه تن را چشم و همه جان را هوش کند تا از فرصت فراهم آمده کمال بهره برداري، از سفر به اين سرزمين پر رمز و راز، به عمل آورد؟ فرصتي که يکبار نصيب من شد ولي از آن استفاده نکردم. در سفر قبل وقت زيادي را صرف عکاسي و فيلمبرداري کردم کارهايي که دوستشان دارم ولي در اين سفر ديگر از آنها خبري نيست مي خواهم با خودم و قلمم تنها باشم، ببينم، بينديشم، بنويسم و استفاده کنم. مي خواهم زمانم را مديريت کنم و اگر برگشتم انساني ديگر باشم، فردي مفيدتر باشم. از همه دوستان حلاليت مي طلبم و التماس دعا دارم ضمن اينکه دعاگو و نائب الزياره همه عزيزان هستم.
خداحافظيهامون رو دوست دارم. وقتي يکيمون بلند و مطمئن ميگه، خداحافظ و اون يکي هم بلند و مطمئن جوابش رو ميده. اندازهي چند ثانيه سکوت و باز يه خداحافظيه ديگه اما اينبار آروم و نامطمئن. اين سکوتِ چند ثانيهيي رو دوست دارم. انگار که توي اون سکوتِ بين دو خداحافظي- مطمئن و نامطمئن- حرفاي گفته نشدهيي هست که پر از، بمون، پر از دلتنگي، پر از حرفايي که نميگيم به هم يا قبلش گفتيم اما توي اين سکوت قابل لمستر ميشن... مي شينم و فکر ميکنم که چه خوبه که هنوزم خداحافظيهامون رو دوست دارم و شما رو که لابهلاي سکوتم پررنگيد... . يا علي
روزي به دنيا آمدم...
دريغ از اينکه روزي از دنيا خواهم رفت...
براي لحظاتم خنديدم...
و براي مرگ آرزوهايم گريه کردم...
عشق کردم، زيستم، بزرگ شدم، و آخر مردم...
زندگي همين است...
فاصله ي بين تولد و مرگ...
پس فرصت ها را از دست نده و بزي تا مرگ سايبان ثانيه هايت نشده...| نوشته شده توسط محمد پاي بست در پنجشنبه 17/5/1387 و ساعت 1:10 صبح |
نظرات ديگران()